دلم میخواست بهش بگم زندگی کوتاهه
بیا تا فرصت داریم پرنده هایی باشیم که از پرواز نمیترسن،،
که اوج میگیرن به هوای رسیدن
به هوای امید
به هوای یه کوچ شیرین...
که قفس رو تحمل میکنن به امید رهایی،،
دلم میخواست بهش بگم گاهی پرنده ها هم تو اوج سقوط میکنن همیشه که سهمشون از پرواز رهایی نیست،،،
همیشه که با اولین پرواز به مقصدشون نمیرسن،،،اونا هم یه روزهایی قربانی طوفان های تلخ آسمون میشن...
پس بیا ما هم پرنده هایی باشیم که تا آسمون هفتم پر میزنن
بیا بال و پر هم باشیم یه جاهایی که من از نفس افتادم که قله های خوشبختی تو خیالاتم گم شد و دلم سقوط خواست تو کنارم باش ببرم زیر پر و بال خودت و دلگرمم کن به رسیدن...
دلم میخواست بهش بگم بذار آغوشت لونه ی امن همیشگیم باشه که روزها تو آسمون رها باشم و امید شبهام رسیدن به لونه ی آغوش تو باشه...
دلم میخواست بهش بگم یه وقتایی آسمون ابری میشه شاید راه رو گم کنیم شاید باد و طوفان ها مخالف رویاهامون بوزند و مجبور باشیم بجنگیم تا رسیدن،،
شاید یه وقتایی به سرمون بزنه از مسیر کوچ برگردیم و حس کنیم آسمون جای ما نیست...
ولی اگه تو این روزها بال هامون کنار هم اوج بگیرن اگه به رسیدن ایمان داشته باشیم آفتاب از پشت ابرهای سیاه خودش رو بهمون نشون میده و یه جوری به فرداهامون میتابه که خستگی دیروز های جنگیدن از تنمون رها میشه...
میدونی همیشه دلم میخواست بهش بگم بیا پرنده های این آسمون آبی ما باشیم و رویاهامون ابرهایی باشن که قشنگترین بارون ها رو به همراه دارن...
ما را در سایت دلم میخواست بهش بگم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108